فاخته ای با چمدان عنابی

محمود کویر


 ( در تاریکای صحنه سیاهپوشانی نور می گردانند و همخوانی می کنند)

من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شبای مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جداست
من از اون وقتای بی تابی می خوام
گل ایوون بهار دل من
یه بیابون لاله زاره دل من

( بر پیشانه ی صحنه چمدانی عنابی است. تابی بر گوشه ی صحنه بسته است، به شکل لانه ی یک چلچله. با آمد و شد تاب، آوازصحنه را پر می کند. فاخته از بال صحنه پایین می پرد و در آسمان می شکفد)

یک. دو. سه. پریدم. من پریدم. بالاخره پریدم. کجایی تو؟ هنوز نیامدی؟
میادش. حتمن میادش.
شما چتر دارین؟ شما چطور؟ از اون چترای بزرگ و گلدار؟ یه کلاه چطور؟ از او ن کلاه ها که بالاش پر از میوه است؟
وای، او نجا رو! آهان! باغ! فواره! حوض آب با کاشی های آ بی لب لعابی. مگه نه! اونهاش! من فقط می خوام با امیدبرم زیر..... کو! آهان! اون آلاچیق. اونهاش. همون آلاچیق که پر از نسترنه. قشنگه. مگه نه!
آره برم اون زیر و آواز بخونم و برقصم. همین!

بعد! بعد نداره دیگه. راستش من دیگه نمی خوام برگردم اونجا. چمدونم جا مونده. اما من دیگه اونجا نمی رم. خسته شدم. می خوام همین جا باشم. پیش شما. نیومد هم نیومد. من فقط می خوام این جا کنار شما باشم.

بوق نزن آقا! تو رو بخدا بوق نزن آقا! میان می گیرنم. من از صدای بوق می ترسم. نفسم می گیره.
امید می گفت: بیا! نترس! بپر! اول بپر، بعد فکرکن.
می گفت: من منتظرت هستم.
می گفت: بیا نیلوفر بشیم.
اما من چمدونم یادم رفته. من بدون اون چمدون نمی تونم نیلوفر بشم. نه. نمی شه. باید چمدونم را بردارم.

( با هراس به سمت صحنه می رود. خود به نقش پدر و سپس مادر می رود)

- به حضرت عباس کبابت می کنم. جلیز و ولیز بزنی دختر که آبروی منو بردی.یه عمر حمالی کردم. سرایداری کردم. بنایی و عملگی کردم. هر گهی که بگی خوردم که یه خشخاش آبرو داشته باشم. پر پر بزنی که این جور جلو در و همسایه آبروی چند و چندین ساله ی منو بر باد دادی. می کشمت. برین کنار که خون جلو چشامو گرفته... - اما نامادری ام دوبامبی همچین زد تو سر بابام که دمر افتاد رو زمین ... - مگه از کونت نفس می کشی شیره ای بدبخت. خاک عالم تو اون سرت کنن که نمی تونی این یه الف بچه رو جمعش کنی. اما من آدمش می کنم. دختره ی پتیاره! فوج فوج آدم میاری توی این خراب شده. فاسقای جفت جفت می گیری. هر پدر سگی رو رو خودت می کشی. حالا فرار هم می کنی. مدرسه بی مدرسه...

- بابای بدبختم به خاک می غلتید و نعره می کشید:

ای خدا! به داد برس! زن! ولش کن! خدایا! چه کنم؟ نه پشتی، نه پناهی، این چه شیری بود که من خوردم. شیر درد. شیر زهر. شیر زجربود خدایا. هزار سال مردم و نمردم. هزار بار منو کشتی و نکشتی. پس کو شفات! کو معجزت! کو کرامتت! شمع و چراغ و قفل و پنجره!... گریه نکن بابا! بذار یه خورده پول جمع کنم. می ریم از اینجا. به ابوالفضل می ریم. می ریم بالای رودبار. اون خونه که به ات گفتم میون باغای زیتونه.

-اون از خودش. اینم از دختر قرشمالش. حبست می کنم. داغت می کنم. جرت می دم. بگو ببینم کدوم گوری در می رفتی! خرجت رو دادم که مفت و مجانی بگذاری بری! بیا! برو توی این انباری تا معنی فرار حالیت بشه.( تاریکی)

نه! باز کن! تو رو به خدا نکش این چراغو! من چه کنم توی این شهر بی ستاره! بی چراغ! غلط کردم. تو رو به پهلوی شکسته ی زهرا بیرونم کن! من خونه نمی خوام. کو! کو! کو! ( کبریت می کشد. پی در پی) همه جا تاریکه. امید! امید!

( می دود. نورهای گیج کننده و تند چراغ قوه. بوق ماشین ها. می دود. می دود)

بایدبرم. من باید برم رودبار. بالای باغای زیتون. چمدونم رو هم باید ببرم. امید هم میاد. من می دونم.( به هر سو می دود. با چمدان در دست. بر چشمانش چشم بنددارد. با چشمان بسته می گردد. می چرخد و به آدمیان خیالی و گوناگون چنگ می اندازد) غلط کردم. من فرار نکردم. منو ببخشین. من دختر خوبی هستم. مریم عذرا منم. از بهشت براتون انار و به آوردم و یه سیب سرخ. توی این چمدون هیچی نیست بخدا. تو هستی بابا؟ بابا نگذار منو بزنن. بابا شلاقه. شلاق. نه بابا. به خدا دختر خوبی می شم. لباساتو وصله می زنم. اتاقو جارو می کنم... تو هستی امید؟ آخه چرا دیر اومدی؟ منو خلاص کن امید. منو با خودن ببر. دارم می سوزم. بیا از کف دستات آب بخورم. بیا از شونه های دونه بر چینم. نیلوفرت کجاست امید!... نه! نه! تو کی هستی؟ غلط کردم آقا. آقا تو رو به جدت نزن( سکوت. نور خیره کنند)

- خانوم. خیلی زود شروع کردی. با این آقا چه نسبتی داری؟
- هیچی!
- چرا سوار ماشینش شدی؟
- مجبور بودم.
- کجا می رفتی؟
- هیچ جا.
- بابات کیه؟ چیکاره است؟
- هیچکاره.
- خونه ت کجاست؟
- خونه؟ کو؟ کجاست؟
- تو چمدونت چیه؟
-چمدون؟ کو؟
- این که نمی شه!
می شه! کو کو! کوکو! فاخته ها که خونه نمی گیرن آقا! کوکو! کوکو! فاخته ها فقط یه چمدون دارن! یه چمدون پر از کوکو. پر از هق هق. پر از نیلوفرای پر پر شده... من از شما می ترسم. بگذارین برم. من از افعی توی تاریک می ترسم. فیشششششششششش!

- بیا اینجا ببینم. باز کن اون چمدون رو! به ات می گم بازش کن! چراغا رو خاموش کنین!
- نه! دنبال چی می گردین؟ نه!
- دنبال دستمال. همون دستمال مشهور. ما دستمال جمع می کنیم. دستمال میشماریم.
- نه!( پاره های لباس به آسمان پاشیده می شود. آواز آسمان را پر می کند)

من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهام رو به یه حباب بدم
سبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

روز اول که مامورا منو تحویل اونجا دادن فقط چلچله بود که به دادم رسید. یه لقمه نون توی دهنم گذاشت.اونجا روی اون تاب نشسته بود. بلند شد. بغلم کرد. گفت:
آخه دختر مث برگ حنا رو چطور دلتون میاد این جور پرپرش کنین!
بعد پرسید: اسمت چیه؟
- نمی دونم. یادم رفته.
- اما مث فاخته می مونی. همه ش کوکو می کنی. کو کو .کو کو.. اسمت رو می ذاریم فاخته. چطوره؟ اصلن اینجا اسم به چه دردی می خوره. تو ی بغل هر کی یه اسم داری. چند لحظه بعد، هم تو یادت می ره. هم اون.
- تو کی هستی؟
- بابام افتاد تو کوره و خاکستر شد. شایدم یه آجر شد و رفت پی کدوم برج هفت صد طبقه ی خدا شد. مادرم تریاکیه. با خواهر کوچیکم پشت کوره ها توی یه کامیون شکسته بسته زندگی می کنه. براشون پول می فرستم. شاید برگردن ده... تو هم دختر ول کن اون امید رو... منم یه جورایی دوستش داشتم. ول کرد و رفت. حالا بنگاه جاکشی داره. دوسه تا عقدی و چندتا صیغه. من موندم و خودم. یه چلچله.
- یه تاب بسته بود گوشه ی سقف و می گفت:
این خونه ی منه. تنها جاییه توی دنیا، مال خودمه. که خودم هستم. یه روز هم پرواز می کنم. می رم. می رم. می رم تا پیش خدا. - تاب می خورد توی خونه ش و دنیا باهاش تاب می خورد. برا همین صداش می کردن چلچله. اتاقش یه په بازار بود. یه شب عطر چای می اومد ازش. یه شب عطر چوب. یه شب عطر زعفرون. یه شب زردچوبه. بستگی داشت که کی اومده پیشش. از اتاق درنا خانوم اما همیشه بوی گلاب می اومد و تربت. غروبا می نشست پای برکه و یکریز می خوند:
یرلیق. آیرلیق. امان آیرلیق!
اینجا باغ نسترنه. باغ شب. شب گرکس. شب کفتار. شب چنگال. شب منقار. شب باج. شب تاراج. تاراج تن. تاراج زن.... این ها رو چلچله می گفت. می گفت:
می بین. اونهاش. اون بالا. شمال باغ نسترن. هیچ کس تا حالا اونجا نرفته. فقط آقا سید جمال. هیچ کس نمی دونه پشت اون درختای نسترن شبا چی می گذره. فقط شبا عطر زرد تریاک، مثل غبار توی هوا می پیچه و مستت می کنه. عطر شانل. کریستین دیور...
این طرف، شاید دروازه ی باغه. نمی دونم. هرکس اومد این تو، دیگه خودش بیرون نمی ره. می برنش. اما بیشتر، مرده شو. آقا سید جمال می گه:
این جا همون بهشته. جایگاه ابدی هرچی حور و پریه!
اما اون دیوار! نمی دونم به کجا راه داره. دیوار شرقی. دیواری از سروناز. که هر روز خورشید ازش بالا میاد. سرشو می ذاره روی شونه ی سرونازها و ما را تماشا می کنه. اونوقت اشکاش مث شبنم، چکه چکه، می ریزه از روی برگای نسترن توی برکه ی زیر پاش. از سر کوه صدای هق هق میاد. هق هق ملایکه. و یه روز از او ن جا. درست همون جا! یه کاروان میاد. یه کاروان با کجاوه کجاوه نور... و ما رو می بره...

بیا! بیا اینجا! نگاه کن! اونهاش! اونجا! پشت اون نیزار آبی! اونجا تالار آیینه است. عطر خاکستر و پر سوخته میاد از اونجا! بو بکش! حس می کنی! اونجا اتاق سمندر خانومه. بله! سمند خانوم! می بینی اونو! یک پارچه نوره. می شنوی صدای آواز اون نی لبک گمشده رو! تنها اون یه بار از دیوار سروناز بالا رفته و دیده اون چه رو که نباید دید. و بعد. وبعد. وبعد نور شده. آتیش شده. می گن اگه دلت پاک باشه و توی آیینه نگاه کنی، اون رو می بینی. بیا! بیا بگیر! بگیر! نگاه کن! می بینی! هان! می بینی!
اون طرف دیوار سروناز، هر جه که هست. پر از ماموره. هیچ کس نباید به اون نزدیک بشه. نمی دونم چرا اسمش که میاد می ترسم. هوا باز عطر آهو داره. دل دل کبوترا. مرغای سر بریده. بال. بال. پر . پر.
- ترلان خانوم، سفره ش حرف نداشت. روزایی که سفره می انداخت و ختم می گذاشت. ماها کار نمی کردیم. مشتری قبول نمی کردیم.
خرج و مخارج، همه با آقا سید جمال بود.همه کاره اون بود. اما ترلان خانوم می چرخون.
بعد از اون که یه درد بی درمون گرفت، با این که هنوز خیلی خوشگل بود، شد رییس. ترلان خانوم رو می گم. ترلان خانوم صدای خوشی هم داشت. خودش می خوند و ما گریه می کردیم:

خراب آباد درده این دل من
هوای گریه کرده این دل من
بهار بی گل و گندم که دیده
خزون دوره گرده این دل من..

حالا...

من بلدم قرش بدم، جونم.
من بلم ولش بدم، جونم.
قرش بدم و ولش بدم. جونم.

بعد که دو سه تا خشخاش تریاک می نداخت زیر زبونش و کیفور می شد، می زد به نفرین و بد و بیراه با آقا سید جمال:

- سیاهتو خودم به سر کنم کهمنو به این روز انداختی. پستونش رو مار بزنه اونی که به تو شیر داد. حالا بگم که مثل کفترای گلو بریده ی لیلا پر پر بزنی! حالا بگم مثل آهو چشم چشم کنی و دل دل بزنی! حالا درد چکنم چکنم گرفتار شدی! حالا بگم زمستون تا زمستون خواب بنفشه و بادوم و بهار نارنج هم نبینی!
آقا سید جمال غش غش می خندید. خوشش می اومد. فحش دوست داشت. اونوقت ترلان خانوم می زد زیر آواز:
 

نه صیغه می شم نه عقدی
جنده می شم و نقدی

آقاسید جمال هم تا وقتی بواسیرش خون ریزی نمی کرد و سر حال بود، با ما کاری نداشت. اما امان از وقتی که باید اماله اش می کردن. نعره می کشید و مثل مار به خودش می پیچید . می افتاد به جون ما. می داد ودمون از باغچه، ترکه ی نسترن بکنیم و بدیم تا پرپرمون کنه.می گفت:
مبادا ترکه ی آلبالو بچینین که شاش بند می شین و کار دست من می دین.
حالا بزن و کی نزن. و ما مث کفتر، سرمون رو می کردیم تو هم و گریه می کردیم. از سوز ترکه های نسترن دورباغ می دویدیم. پر پر می زدیم.
یک دعا به گردن داشت. همیشه ی خدا بوی تفتالین می داد. یک بار. یه زن. مث یه تیکه ماه. زن نه، پنجه ی آفتاب. همین جا. اونهاش. پای پاگرد اون اتاق....
افتاد روی پاهاش. عباشو ول نمی کرد. ضجه می زد:
آقا دستم به دامنت. بچه ی خودته. باهاش چه کنم، خودت کاشتی توی کمرم. حالا شوهرم برگرده چی جوابش رو بدم. آقا کنیزتم. سگتم. عو. عو عو...
آقا سید جمال با لگد زد در کونش. پرتش کرد. یکي هم زد توی کمرگاهش. که خون پاشید به عباش. زنه مث مقوا روی زمین مچاله شد. آقا سیدجمال عباشو انداخت جلو ترلان که:
نجس شد. بده آب بکشن!
زنه رو هم زیر همین درخت نسترن چالش کردن.
نمی دونم کدوم سه شنبه. از ماه نحس و کرکس بود که اقا سیدجمال، دم دمای پسین، پیداش شد.....
جانمی. لباس. لباسای رنگ به رنگ. مگه عیده. مگه چه خبره که این همه لباس. ماتیک. جوراب...
چلچله رو می خوستن از ما جدا کنن. از وقتی سر ترکه ی آقا سید جمال گرفت به چشم چپش، صورتش از ریخت افتاد. بعدزیر لگد، دست راستش هم از ناقص شد. بالش شکست. بال پروازش شکست.
نه! چلچله! گریه نکن! تو رو به خدا بسه! بسه چلچله. ول کن اون موهاشو بی انصاف!

- می ریم دبی! فرودگاهتون بین المللی می شه پدر سگا!

چلچله بود و گریه. ما می رفتیم دبی. چلچله می موند و باغ نسترن.

- فاخته خانوم جونم.می گن دبی پر از چراغه. توی بازاراش، توی مالا، پر از چیزای خارجیه. اگه دیدی و برگشتی، واسهی منم یه چمدون بیار. یه چمدون عنابی. عین مال خودت.

- بله چلچله. چلچله ی بال و پر شکسته. دبی پر از چراغه. چلچله ، دبی نیومدی که بوی عطر عربی میده. دبی نیومدی که کنیاک بخوری و هتل پنج ستاره بری. ماتیک بزنی و لباس های حریر تنت کنی. چتر دستت بگیری و یه کلاه پر از میوه بگذاری روی سرت و مثل یک خانوم خیلی پولدار و با آبرو رای بری و لمبراتو توی اون پیراهن بنفش و چسبون بلرزونی و پستونات مثل دوتا کفتر بی تاب از چاک پیرهنت بال و پر بزنن و چشم اون همه توریست رو خیره کنن. بعدش هم شبای پر از نور، سربگذاریم روی شونه های هم و گریه کنیم، دلمون خنک بشه.... اینجا عطربارون چلچله.. یه شب عطر فلفل سرخ میدم مث جنده های هندی. یه شب عطرای تند عربی، مث فاحشه های مصری. یه شب میون عطر قهوه های برزیلی و همراه روسپی های مکزیکی، می ریم به باغ بهشت و من دیگه فقط رنگ چشای مشتریا یادمه. آبی. سیاه. یعنی غریبه. آشنا. یعنی آلمانی. مصری. هلندی. ایرانی.

چلچله بگو ببینم تو چیکارا کردی؟ بگو! بگو!

- فاخته جونم. شما که رفتین، ترلان خانوم حالش بدتر شد. افتاد یه گوشه و بو گرفت. چرک و خون همی بدنش رو گرفته بود. می ترسیدن ببرنش بیرون. جون کند و جون کند و کند و کند و جگر پاره پاره شو بالا آورد. انگاری هزار سال فقط خون خورده بود.

آقا سید جمال هم دیوونه شد.

اومد بالای سر ترلان. اونجا. پای پاگرد همون اتاق. چهار زانو نشست. شکست. سر ترلان رو گرفت تی آغوشش. بوسیدش. بوییدش . و بعد.. هوووووووووو…..هووووووووو…. گرگر بود که رو به ماه زوزه می کشید. هوووووووووو…. هووووووووو…. سه روز و سه شب. موهاش همه ریخت گوشت تنش ریخت. چشماش توی یه کاسه خون گم شد…. هوووووو….هوووووو… بعد پیکر ترلان رو برداشت. بردش پای دیوار سروناز.( خاک ها را پس می زند. به آسمان می پاشد. تاریکی. نعره های سید جمال):

ترلان! نفرین تو بود که به خاک کبودم نشوند. توی این فصل سگ . فصل گرگ. این سال بی اردی بهشت. این آسمون بی گریه ی بی ناموس..( فانوس در دست به هر سو می دود.. پارس سگ ها.سکوت . روشنایی)

- همین جا. جایی که آقا سید جمال می خواست با ترلان از دیوار سروناز بپره. پای دیوار سروناز. به اون درخت نسترن آویزون بود. میون باد می رقصید. تن پاره پاره ی آقا سیدجمال افجه ای.باد و دود کبودی توی دهنش تنوره می کشید.

و اونها. مامورا! منو بستن به درخت نسترن. ترکه های نسترن آتیشم زد. پر پر زدم. مثل یه مرغ گلو دریده، توی باغ نسترن دویدم و دویدم و دویدم. و بال زدم و بال زدم و غریو کشیدم. جیغ کشیدم. جیغغغغغغغغغغغغ. پر پر زدم. کلاغ بی بال و پر شدم. کلاغ سر بریده شدم.قار. قار قار. و دویدم تا پای دیوار سروناز و بو کشیدم عطر درختای سروناز رو...... و مردم.و اونها. پیکر از هم دریده ی من رو، پای دیوار سروناز به قناره کشیدن.

حالا دیگه چلچله رو می خوای؟ برو لعنت آباد. یا هر قبرستون دیگه ای که دلت می خواد.. یا پای درختای نسترن. کنار اون دیوار سروناز.

همه ی داراییم اون تابه که برا باد باقی گذاشتم.من از همه ی دنیا این رو فهمیدم که کاروانی از اونجا نمیاد. اینجا خیلی خوبه. تنها هم که باشم، با ابرا همخوابه می شم.

- من برگشتم چلچله. چلچله خانوم من! برات چمدون آوردم. عنابی... پس تو رو هم پای درخت نسترن خاکت کردن! درست کنار دیوار سروناز! باید برم چلچله. من باید از این دیوار بپرم. بالاست. بلنده. می دونم. اما من می پرم. باید برم( می دود. پارس سگ ها. چراغ قوه ها.)

تموم شد چلچله. رسیدم به آخر خط. . حالا می خوان منم یه جور سر به نیست کنن. حالا داره نفسم می گیره. دارن منو توی زمین می کارن. مثل همون درخت نسترن. زنا. زنا.زنا... سنگ. دارم نور می شم. دارم دود می شم برم هوا. حالا چمدونم رو هم از من گرفتن. بالاخره گرفتن اون چمدون رو.آقا تو رو به خدا. به جدت نگیر اونو از من. نگیر مرتیکه. نگیر مار. نگیر افعی....

خالا چلچله. منو کاشتن میون میدون گریه.میدون درد. میدون سنگ. اولش ضربه ی سنگا مثل نیش زنبوره. بعد می شه کژدم. مثل خماخم یه خنجی خیلی کهنه توی یه زخم ناسور. می خله و خیشم می کشه.شخمم می زنه. زهر و اهن زنگار بسته. رگ های گر گرفته ام از هم می درن. دهانم دوباره هلاهله. زهر هلاهل. هلاهل زهره. هلاکم کردن چلچله. خاکم کردن. یه رود خوان مار داره توی تنم می خزه. چند هزار ساله که می خزه. فرسخ فرسخ مار. خروار خروار سنگ. درنگ. جرنگ. جرنگ...

دارن آواز می خونن. طرفای او ن نیزار آبی. می شنوی آواز اون نی لبک گم شده رو. من دارم بلند می شم. از زیر خروار خروار سنگ. سنگ و سگ. سگ هایی که جنایت توی چشاشون تخم گذاشته. من دارم سبز می شم. دارم قد می کشم. من از دیوار سروناز بالا رفتم. بالا. بالاتر. بالاتر. من نور شدم. نیلوفر شدم. آیینه. ایینه بدین! کوکو. کو کو. کو. کو. کو!

( دخترکی چمدان عنابی را از پیشانه ی صحنه بر می دارد. آواز آسمان را پر می کند):

مثل یه دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه: بیا بیا!
تو می ری پشت علف ها گم می شی
من می مونم و گل اقاقیا
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من

-------------------------------------------------------------------------------

پایان

( آواز های متن از سیین غانم. بانوی آواز ایران)