فصل های بی سر انجام

فریبا چلبی یانی

قسمت نهم

نرمي بوسه اي گرم را روي گونه اش حس كرد،تا خواست از تخت بلند شود، صداي بسته شدن در را شنيد. خواب مانده بود. امير خود آماده شده و به مدرسه رفته بود. شيرين ديشب را خوب نخوابيده بود. امير از كلاس زبان پكر بر گشته و بي آنكه كلمه اي با او صحبت كند خود را در اتاقش حبس كرده بود.حتي لب به غذا هم نزده بود. تلاش شيرين براي به حرف كشيدن امير بي فايده بود.شنيدن به هم خوردن و به زمين افتادن اشيا و وسايل اتاق امير نگراني اش را بيشتركرد.اولين باري بود كه داد وبيدادمي شنيد. مي خواست به سيما زنگ بزند اما منصرف شد. حس كرد اين مشكلي است كه بايد توسط هر دو حل شود.تا ساعتها دم در اتاق امير نشست و با او حرف زد."امير جون.اميرم. چته؟چي شده؟ نمي خواي به مامانت بگي؟ ما كه هيچ چيزو از همديگه پنهون نمي كنيم. مي دو ني كه ما به جز همديگه كس ديگه اي رو نداريم. نكنه ازم دلخوري؟ هان؟ كاري كردم كه بهت بر خورده؟درو كه به روم باز نمي كني، لااقل جوابمو بده." فقط صداي هق هق امير را از پشت درشنيد." ماما تنهام بزار. بعدن همه چيزو مي گم. اما الان ازم چيزي نپرس.خواهش مي كنم." وصدا كه به يك باره قطع شد. شيرين هراسان فكركرد: "نكنه بلايي سرخودش بياره؟ نكنه عاشق شده و روش نمي شه بهم بگه؟اما سنش يه كم زود نيس براي دل سپردن و ..." در اتاق را چند ضربه زد و هلش داد به گمان خود شايد كه در باز شود ودهانش را با عجله به لولاي درچسباند:"خوب.پس قول مي دي خطايي ازت سر نزنه و سر فرصت باهام حرف بزني."" بله. حتمن. نترسين براي مردن خيلي بچه ام ."لحاف اش را پس زد و از تخت بلند شد و به طرف اتاق امير رفت. وارد اتاق شد. اتاق به هم ريخته بود از جا مدادي و كتاب ها بگير وتا كره ي زمين و مجسمه ها و اسباب بازي و... همه روي زمين ولو بودند. سر و پا و دست چند تا از مجسمه هايش شكسته بود. تمام كتاب ها نا مرتب روي ميز تلنبار شده بودند.دفتري تازه كه تا به حال نديده بود، روي تخت امير نظرش را جلب كرد.برداشت و باز كرد. دفتر خاطرات امير بود.روي تخت نشست. از تاريخ نگارش معلوم بود كه چند ماهي است كه نوشتن خاطراتش را شروع كرده است. از آخر شروع كرد به خواندن.

چهارشنبه:

امروز ديوونه شدم . تمام وسايل اتاقم رو به هم ريخته ام، مثل فيلم ها . از اين همه پنهان كاري خسته شده ام.امروز مامانم فكر مي كرد كه من به كلاس زبان رفته ام ،اما من به اصرار مادر بزرگم به خونه شون رفته بودم. سيما دختر خاله پدرم هم اونجا بود. منتظر من بودند.پدرم به سيما ايميل فرستاده كه برايم پاسپورت جور كنند و منو يواشكي و بي اطلاع مامانم به اونور مرز بفرستن.مي دونم مامان منو نمي بخشه . چرا كه وقتي جريان ايميل بابا رو ازم مي پرسيد . همهش مي گفتم.بابا نبوده، ايميل ها همه شون سر كاري بودن و الكي. مادرم هم باور كرده بود.اما بابا خودش بود. حتي عكسشو هم راه با دختر و زنش كه مامان از وجودشون بي خبره برام فرستاده بود. كه تا مدتها عكس سه تاشون رو تو هارد كامپيوترم نگه داشته بودم و براي تلافي هم كه شده با استفاده از ابزار نقاشي كامپيوتر سر پدرمو شبيه يك دلقك وزنشو شبيه گاو و دخترشو شبيه موش كرده بودم كه امشب عكس ها رو به كل پاك كردم. نمي خواستم چشمم به ريخت هر سه تاشون بيفته. راستي اگه مامانم بفهمه چه حالي مي شه. كسي كه هميشه از بابام يه قهرمان دست نيافتني برام ساخته بود.به ايميل هاي بابام مدتها ست كه جواب نمي دم و بي آنكه بخونمشون حذفشون مي كنم.براي همينه كه سفارشاتشو به سيما و مادر بزرگ مي كنه. مادر بزرگ امروزم بهم گير داده بود كه بيا كاپشن دوران نوجواني فرهاد رو تنت كن. با زور تنم كردم.اما تا از خونه اومدم بيرون در آوردمش وانداختمش دور. وقتي وسايل پدر ي كه لمسش نكرده ام تنم مي كنند، حالم به هم مي خورد.هميشه اين طوريه. عوض يه اسباب بازي كوچولو ي با حال هديه دادن هميشه لباس هاي پسرش رو تنم مي كنه ومشتاقه كه هميشه موقع برگشتن به خونه به مادرم نشنشون بدم.اما من زرنگ تر از اينا بودم كه لباس هاي بوي نفتالين گرفته پدرمو با خودم ببرم خونه. تا به حال هيچ كدوم اينا رو به مامانم نگفته ام.حالا مي فهم چرا تا به حال مامان به خونه پدري بابام قدم نمي زاره. با اينكه مامان خودش منو تشويق مي كنه كه برم خونه شون ومادربزرگ رو ببينم اما اونا به مامان به چشم يك زن اضافي نگاه مي كنن. حتي اين چند ساله كه ازبابا به او خبري نمي رسونن علتش اينه كه مي ترسن.مامانم وبال گردن بابا بشه و هر چي داره و نداره بفروشه ومنو ورداره و ببره پيش بابا.منم كه همه جريان رو چند ماهه كه فهميدم. سيما هم كه نقش يك جاسوس دو جانبه روبازي مي كنه. ازش بدم مي ياد. يه روز اتفاقي كه از حياط مادر بزرگ وارد اتاقشون مي شدم ، شنيدم كه سيماپشت سر هم و پچ پچ كنان به مادر بزرگم از عمو علي و مامان بهش مي گه. "نمي دوني خاله، زنيكه ي بي چشم و رو باهاش به هم ريخته و تا من چيزي ازش مي پرسم خودشو مي زنه به اون راه .فكر مي كنه من خنگم و حاليم نيس.خاله جون نمي دوني با اون سن وسالش چطوري واسه مرتيكه ناز مي كنه وپشت گوش مي ندازتش.راستي به فرهاد گفتين واسه ي من و احسان دعوتنامه بفرسته؟"حالم ازش به هم مي خوره. مادر بزرگ هم منتظر جواب منه تا كارهاشو شروع كنه.

دوشنبه:

مامان ملتفت نشده كه كي از مدرسه اومدم و گوش وايستاده م. مامانم داشت با عمو علي تلفني حرف مي زد."علي هميشه بهت گفتم . حالا هم مي گم منتظر من نباش. ببين من تنها نيستم. امير برام خيلي مهمه. ومي دونم كه امير حتي نمي تونه تصوركنه كه مادرش روزي بخواد ازدواج مجدد بكنه، چه برسه به اين كه بخوام باهاش حرف بزنم. اصلن صحبتش رو هم به ميون نيار. مبادا ببينيش چيزي بگي. اونوقته كه براي هميشه دور اسمتو خط مي زنه. من گفته باشم." از اين حرف مامان حسابي حال كردم. درسته عمو علي رو خيلي مي خوام اما همون لحظه مي خواستم با اين دو تا دستام خفه ش كنم. اين مامان عزيزمن مي دونه كه به كي كجا و چطوري جواب بده. خلاصه نيم ساعت طول كشيد تا مادرم، مخ عمو علي رو بزنه كه دس از سرش برداره."ببين اگه مي خواي خواهري مثل مريم داشته باشي هميشه حاضرم خواهرت باقي بمونم و آستينامو بالا بزنم و برات يه زن توپ و خوشگل پيدا كنم اما اگه قبول نداري.سن ساغ و من سلامت.هر كدوم به راه خود."اما از خنده هاي مامان فهميدم كه علي خواهر بودن مامانم رو به اين ترجيح داده كه براي هميشه از دس بده و نبينتش. ماماني دوستت دارمممممممممممممممممم.

پنجشنبه:

امروز اتفاق خاصي نيفتاده.فقط با يكي از دوستام كه بهم فحش مادر داده بود انداختمش تو جوب آب كنار خيابون.البته اونم زده بود زير چشممو قلمبه كرده بود. خوبه كه براي علت ورم چشمم، تونستم براي مامانم دورغي دست وپا كنم كه باور كنه.نمي دونم بعضي وقتها خيلي به خدا فكر مي كنم.حرفهاي مادرم رو

كه به ياد مي يارم...

شيرين ديگر ادامه نداد ودفتر را بست و گذاشت تا اشك هايش ببارنند. اما چيزي وادارش مي كرد كه با صداي بلند ضجه بكشد. مثل كساني كه به ماتم عزيزانشان نشسته باشند.گوش هايش را با دست گرفت و نفهميد كه كي روي تخت امير افتاده و از هوش رفته است. بلند شدو اتاق را ترك كرد و دفترامير را آن طوري كه پيدا كرده بود همانجور سر جايش گذاشت.به طرف آينه رفت. چشمانش بد جوري پف كرده بود. امروز با سيما قرار داشت. قرار بود بروند عيادت زن دايي فرهاد كه تازه زايمان كرده بود.وقتي فكر كرد صلاح رو در اين ديد كه خود را به ندانستن بزند تا زمانيكه امير خود تصميم بگيرد وبخواهدهمه چيز را مو به مو برايش باز گو كند. اما مقابل آينه به خود گفت:"از اين به بعد خوب مي دونم براي خودم وامير چه زندگي دست وپا كنم.بايد با مريم قرار بزارم كه افسانه رو ببينم. من نياز دارم كه خودم باشم.خودم رو كشف كنم. خودمو مي كشم بالا.زندگي از اين به بعد ه كه به روم مي خنده.حالا ديگه همه چيز روشنه.نمي خوام علت چيزي رو بدونم كه چرا؟مهم اينه كه هستم و هنوز نفس مي كشم."