من نور را دوست دارم

محمود صفریان

روزه انتظار را بشکن
کسی در راه نیست

نگاهت را
از بال پرندگان مسافر بر دار
دارند به سوی افقی تهی از زایش
پرواز می کنند.

گلهای سفارشی را
در گلدان دستهایم می کارم
شاید تازه بمانند.

نمی دانم
این چندمین ساقه است
که در این گلدان جا می دهم

سالها !
آمدن را به شماره نشسته بودم
نمی دانم
این چندمین دور بی نهایت است
که بر دیواره ذهنم
خط انتظارمی کشم.

دارم لحظه ای از
طناب چند هزار ساله ای می شوم
که هر دوی ما را حلق آویز کرده است

شراب " آمیخته ای " است،
این باده ی هویت
کاری از پیش نمی برد.

جستجوی بی حاصلی است،
رگ این تاک را کاویدن
سالهاست
دارد مکیده می شود

هر پستان تجاوز شده ای
می خشکد
بهمان گونه که
چشمه پس از لرزش.

توانم از آمدن خالی است
حتا اگر می توانستم،
آمدن نداشت.
هنوز در بر همان پاشنه است.

ته بساط
بی خرده ریز،
نه امدن دارد
نه دیدن.

روزه را بشکن
و با آخرین جرقه ی مانده
اگر ته بساط خالی نیست
شمعی بی افروز
من نور را دوست دارم.