این داستان بسیار کوتاه و زیبا، گویای
نمایش یا گزارشی دیگر بر نوعی از
ناهنجاری های انسان هائی است
که به دیدن جان ستانی، انسانی دیگر
می روند. و با چه علاقه ای....گذ رگا ه
-----------------------------------------
|
پایان مراسم |
|
علی قانع |
دست فروش ها زود تر از بقیه بساطشان را
جمع کردند. بستنی های نیم خورده زیر قدم های کسانی که
محوطه را ترک می کردند لگد مال می شد، و رد کفش های
بزرگ و کوچک به شکل رگه های شیری و سفید روی اسفالت سیاه رنگ خیابان جا می
انداختند. درست مثل طومار بزرگی که همه آدم های آنجا پایش مهر زده باشند.
از همه زیادتر جای خط های زمخت پوتین توی چشم می زد. فروشندگان مواد غذائی ظاهرن
افسرد تر از بقیه به نظر می رسیدند، چرا که بیشترین ضرر را در این جریان متحمل شده
بودند! چون تمام ساندویچ ها و کلوچه هایشان همانطور دست نخورده باقی مانده بود.
در تمام مدت مراسم، پسر های جوان، نه سر به سر کسی گذاشتند، نه متلکی گفتند، و نه
حتا کوچکترین ایما و اشاره ای کردند. دختران نیز نه انگار که پسرانی حضور دارند.
مردم بدون اینکه حرفی بزنند، در سکوت دست بچه ها را گرفتند و رفتند. بسوی خانه
هایشان باز گشتند. و بعضی نیز صورت بچه ها را پوشاندند تا مانع کابوس شبانه آن ها
بشوند.
رفتگر ها با لباس های یکدست، آماده بودند تا پس از تخلیه کامل مردم دست به کار
پاکسازی و نظافت محل بشوند. هنوز محوطه کانلن خالی نشده بود که جراثقال دل را
پائین آورد. ماموران طناب را از دور گردن جنازه باز کردند، و آن را داخل آمبولانس
گذاشتند. پند دقیقه بعد آمبولانس آژیر را روشن کرد و با سرعت از آنجا دور شد.