یک شاخه شب بو

عباس صحرائی

" عکاسم. حدود بیست ساله. خیلی ها کارهایم را دیده اند. و خیلی از نشریات، دوستان، و نمایشگاه های داخلی و خارجی از آن ها استفاده کرده اند....و دل خودم بیشتر از هر کسی. سیاه سفید و رنگی کار کرده ام. عکس های قشنگی از گلها گرفته ام، گاه به قشنگی خودشان. یکی از آن ها را همراه دارم. نشانتان می دهم تا کارم را بهتر بشناسید. یک شاخه شب بو ست. "

مرد، کیف کوچک سیاهرنگی را که زیر بغل داشت به دست گرفت، زیپ آن را به آرامی و با تردید باز کرد، دو انگشت را تو برد و داشت عکس را از لابلای کاغذ های دیگر بیرون می کشید...
 " نمایشگاه های خارج؟....خارج هم رفتی؟..."
_ چندین بار، برای مدتی کوتاه، کارمند سابق ...
" به اونا عکس می فروختی؟ "
_ خیر! عکس هایم فروشی نیست، لذت می برم آن ها را تماشا کنند، در مجله ها یشان چاپ کنند، در نمایشگاه هایشان به تماشا بگذارند، در خانه هایشان....
" فروشی نیست؟ مگه هنوزم عکاسی می کنی؟ "
مرد رگه ترسی را در طپش های قلبش حس کرد. برای کار دیگری آمده بود. می خواست افقی را که به تنگنای کدورت می رفت، سقفی را که به آرامی پائین می آمد،
و شمعی را که به خاموشی کشانده می شد، مانع شود، و نگذارد دریچه های نور و جلای زندگی و ذوقش بسته شود. آمده بود امیدش را نگهدارد. ابزار کارش را از تباهی نجات دهد.

تصادفی نه چندان دور دیدش را به سیاهی می کشاند. گفته بودند:

" داری کور می شوی "

و این خبر، ترکی دلهره آور در بلور وجودش ایجاد کرده بود. و فریاد بیکسی در گوش هایش به صدا در آمده بود. تلاش هایش عبث، تقاضا هایش بی حاصل، و پاسخش:

" در همین جا قابل درمان است "

که همچون قطره ای تیزاب در چشمانش چکانده شده بود. و حالا درمانده آمده بود تا در آخرین تلاش عاطفه را بیاری بگیرد. آخرین تیرش را همراه داشت.

عکس که وضوح شبنم ها را بر برگ های تر و تازه اش نشان می داد از کیف بیرون آمد و روی میز مامور گذاشته شد.

- بیشتر از این عکس ها می گرفتم.

مامور نیم نگاهی به عکس انداخت و بی هیچ ظرافتی با سر انگشتان از آب دهان خیس اش، برگ های پرونده را زیرو رو کرد.

"...با پول عکاسی که نمیشه خرج درمان در خارج را داد. از کجا می آوری؟ "

- گفتم کارمند باز نشسته....

"...گفتی که اونا را نمی فروشی، پس از کجا می آوری؟ "

- آنقدر دارم که چشمانم را نجات دهم. همه آنچه را دارم می فروشم. بدون چشم ، زندگی به چه درد می خورد.

" ...رای دادن که در همین جا قابل درمانه "

- ولی می دانم که در این جا درمان نمی شود....هر روز احساس تاریکی بیشتر می کنم، گفته اند در خارج امیدی هست...

" نمیشه، رای صادر شده "

- رای آیه که نیست، می شود تغییرش داد. منظورم این است که تجدیدنظر بشود. آخر من با چشمانم عکس می گیرم.

مامور سرش را بلند کرد و نگاه خیره اش را به صورت مرد کوفت..

مرد، بی خود در این چهره پنهان دنبال چیزی می گشت. کمترین رد پائی دیده نمی شد. بن بست کامل!

" دروغگو! "

مرد احساس کرد دارد فرو می رود،...نفهمید چرا دروغگو!

" تو با چشمانی عکس می گیری؟ "

مرد فهمید!

- نه قربان، با دوربین عکاسی. اما این چشمانم هستند که انتخاب می کنند، دوربین را هدایت می کنند، و سوژه را...

" می خواهی بروی خارج برای معالجه، که بتوانی به عکاسی ادامه بدهی؟....عجب آدم هائی پیدا می شن!..."

مرد سردش شد و لرزش خفیفی را از سر گذراند. نگاهش را از مامور بر داشت.

- شما این اعتراض را روی پرونده ام بگذارید، در وافع اعتراض نیست، توضیح بیشتر است. شاید تجدید نظر بشود، شاید کمیسیون بعدی کاری بکند، شاید....داشت فکر می کرد که ...

شاید چی...؟

" این فرم را پر کن "

عکس روی میز همراه فرم در دستش قرار گرفت.

مامور، همه چیز را رد کرده بود: مرد، عکس، چشمانش، و تقاضای تجدید نظرش را...

با تشکر فرم را گرفت، آمد پر کند، چیز تازه ای در آن نیافت. بیش از دو، سه، فرم از این دست را در پرونده داشت.

- این فرم را قبلن پر کرده ام.

با اطمینان بیشتر صحبت کرد.

" پس دیگه چه می خوای؟ "

- دارم کور می شوم، متوجه نیستید چه می گویم؟ کور!.....می خواهم تا دیر نشده، خودم را به جائی برسانم... اصلن پرونده ام را نخوانده اند و جواب داده اند.

داشت برای دیگران حرف می زد. توجهی به مامور نداشت. صدایش بی لرزش بلند بود. حالت همدرد خواهی داشت.... و در تلاشی بی حاصل، نگاهش را روی سایر مراجعین انداخت. ولی آن ها در صندلیهای خود نبودند! بیشتر نگران خود بودند تا او، و دلشان می خواست کوتاه بیاید و جوّ را به زیان آنها خراب نکند...

و مرد، مامور را نزدیکتر یافت...

- تقاضائی نوشته ام تا مجددن وضعم را بررسی کنند، پرونده ام را به جریان بیاندازند، در کمیسیونی دیگر مطرح کنند. خواهش کرده ام اگر اعتقاد دارند که در اینجا قابل درمان است، آن " اینجا! " را به من نشان بدهند. مرا راهنمائی کنند. دستم را در دستشان بگذارند. و اگر نیست، چشمانم را فدا نکنند.

و ساکت ایستاد. تمام این مدت را ایستاده بود.

" تقاضایت کجاست؟ "

با خوشحالی، کاغذی را از کیف بیرون آورد، عکس را به آن سنجاق کرد و روی میز جلو او گذاشت.

مامور عکس را جدا کرد، نگاه دیگری از آن گذراند، و در حالیکه سرش را تکان می داد، آن را به دو نیم کرد.

خیسی اشکی نریخته دید مرد را کمتر کرد.

مامور، بی تفاوت اوراق را جمع و جور کرد، در پرونده خاکی رنگی قرار داد، پرونده را بست، تقاضای مرد را روی آن سنجاق کرد و به گوشه میزش انداخت. روی تکه ای کاغذ شماره ای را نوشت و به دست او داد، و قبل از آنکه مرد فرصت پرسش بیابد، تکلیفش را روشن کرد:

" دیگر اینجا نیا، با این شماره تماس بگیر، خبرت می کنیم. "

و با بی حوصلگی، و حالتی که یعنی، خیلی خسته ام و نمی دانم با این مردم زبان نفهم چه کنم، رویش را بطرف مراجعه کننده دیگری چرخاند.

مرد، پس از توقفی کوتاه و بی حاصل، آرام به پشت میز، همان جائی که مامور نشسته بود رفت و از درون سطل کنار میز، عکس دو نکه شده را بر داشت و بی توجه به

نگاههای کنجکاو مامور و تعدادی از مراجعین آن را در کیف گذاشت.

- شاید شب بو ، دوست ندارد. می خواستم اعصا کمیسیون متوجه بشوند. شاید دقت بیشتری بکنند.

" شاید دقت بیشتری بکنند " را برای خودش گفت. هیچکس متوجه نشد. و احتمالن همه حرف های آخرش را...

مامور، با دیگری کلنجار را شروع کرده بود.

گام هایش باز نمی شدند، و مثل دو کنده سنگین تکان نمی خوردند. رغبت به خروج نداشتند. حرف های مامور مثل پتک به سرش کوبیده شده بود:

" دیگر اینجا نیا! "

به سختی پاها را روی زمین کشاند و از اتاق خارج شد.

" با این شماره تماس بگیر "

حضورش کاری نکرده بود.

" خبرت می کنیم "

باخته بود.

مغبون، راهروی منتهی به پله های کمیسیون پزشکی را گرفت و سرازیر شد.

- بعضی ها، همه چیزشان را داده اند. شاید سهم من این دو چشم باشد. چاره ای نیست، باید پرداخت....همه مان بدهکاریم.